آخر ِ تمام ِ قصه های ما را خوب ننوشته اند،
برای رسیدن تلاشی نیست
وقتی مقصد همیشه نامعلومه...

کلی بغض توی گلوم قرنطینه شدن
این گلو دیگه ظرفیت این همه بغض رو نداره
باید یکسریشون اشک بشن
از دنیای درونم بیرون بریزن
تا جا برای بغض های جدیدتر باز بشه
همه میگویند چشمانش رنگارنگ است !
اما من میگویم چشمانش عسلی ست !
نه برای رنگش !
چون شیرینترین خاطراتم در چشمانش بود
برای رسیدن تلاشی نیست
وقتی مقصد همیشه نامعلومه...
اسبی داشته باشم!
و عاشق یک ستاره باشم
شب که شد..
تو در آسمان می درخشی
من مثل دیوانه ها
تا جایی که تکلیف شب را با ستاره اش روشن کنم...
بگذار فرزندان ما بگویند
کویرنشین غریب عاشق می شود
عجیب می میرد
می بینی؟
حتی نرسیدن به تو هم..داستان پر از رویای خودش را دارد!
یادت باشد
عاشق را نه شب تهدید می کند..نه مرگ
فقط فاصله...