احتیاط باید کرد ! همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم ، عشق نیز ...
احتیاط باید کرد ! همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم ، عشق نیز ...
خوب کردی وقت رفتن آمدی دیدی مرا
گر نمی دیدی مرا دیگر نمی دیدی مرا...!
"هلالی جغتایی"
رها
یکشنبه 29 آذر 1394 ساعت 21:35
می روی که خوشبخت شوی
و من
حال کودکی را دارم
که نخ بادبادکش پاره شده...
مانده
برای اوج گرفتنش
ذوق کند
یا برای از دست دادنش
گریه...!
"محسن حسینخانی"

رها
شنبه 28 آذر 1394 ساعت 11:27
اثری نمانده از من، به جز این دو دست خالی
نه ترانه ای نه شعری نه تبسمی نه حالی
تو کجای قصه هایی که ندارمت نشانی
ز کرم عنایتی کن بگذر از این حوالی
به چه خوش کنم دلم را؟ به توهم و خیالات؟
نه به دیدنت امیدی نه به بودنت وصالی
شب و روز در عبورند و فقط خدای داند
که چقدر خسته ام من ز گذشت این توالی
اگر آه بود و حسرت تو ببخش نازنینم
همه چیز بی تو سخت و همه چیز با تو عالی.

رها
دوشنبه 23 آذر 1394 ساعت 13:56
سرت که درد نمی آید از سوالاتم؟
مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم
چطور این همه جریان گرفته ای در من
و مو به موی تو جاریست در خیالاتم؟
بگو به من که همان آدم همیشگی ام؟
نه... مدتی است که تغییر کرده حالاتم
چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم
درست از آب درآیند احتمالاتم
تو محشری به خدا، من بهشت گم شده ام
تو اتفاق می افتی، من از محالاتم
چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم
دوباره گیج شدی حتما از سوالاتم
دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی
مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم
مهدی_فرجی
رها
جمعه 6 آذر 1394 ساعت 18:10
ﺗـــﻮ
ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﯼ..
ﭼﺮﺍ نمی آیی ﻣﺮﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ
ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﯽ
ﻧﮕﺎﻩ،
ﺭﻭﯾﺪﺍﺩ ﮐﻤﯽ ﻧﯿﺴﺖ..!
.
حافظ ایمانی
رها
یکشنبه 3 آبان 1394 ساعت 23:44
گفت :
پلک بر پلک که بگذاری می آیم
او آمده است
من پلک بر پلک گذاشته ام
ونمیبینم.....
علیرضا روشن

رها
یکشنبه 3 آبان 1394 ساعت 23:23
قصد رفتن کرده ای تا باز هم گویم بمان
بار دیگر می کنم خواهش؛ ولی اصرار، نه...
گه مرا پس می زنی؛ گه باز پیشم می کشی
آنچه دستت داده ام نامش دل است؛ افسار، نه...
شهریار
رها
پنجشنبه 30 مهر 1394 ساعت 13:29
عشق را بهانه کردم
برای رسیدن به تو
تورا از دست دادم
عشقت ماند
بهانه ای شد
برای
همیشه گریستنم
ودیگر مجال
عاشقی
پیدا نشد
مهردادشیاسی
رها
پنجشنبه 30 مهر 1394 ساعت 13:26
بی توغریب مانده امو از تنهاییپیراهنی دوخته امبا جیب هایی بزرگکه دستانم درونشگرم نمی شود که نمی شود"من و تو"مگر چند هجااز هم فاصله دارندکه "ما " اینچنیناز هم دور افتاده ایمسردم استخود رادر آغوش می گیرمو روی پای خسته ی شببا پلک های باز می خوابمغریب مانده ایمغریب یعنی منغریب یعنی توغریب یعنیدل هایی که هرگز به هم نرسیدسارا قبادی
رها
پنجشنبه 30 مهر 1394 ساعت 12:58
مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت
حال من بد بود اما هیچ کس باور نداشت!
خوب می دانم که "تنهایی" مرا دق می دهد
عشق هم در چنته اش چیزی از این بهتر نداشت!
آنقدر ترسیدم از بی رحمی پاییز که
ترس من را روز پایانی شهریور نداشت!
زندگی ظرف بلوری بود کنج خانه ام
ناگهان افتاااد از چشمم، ولی مو برنداشت!
حال من، حال گل سرخی ست در چنگ مغول
هیچ کس حالی شبیه من ...به جز "قیصر" نداشت!
قیصر امین پور
رها
پنجشنبه 16 مهر 1394 ساعت 22:35