یک عاشقانه آرام

یک عاشقانه آرام

احتیاط باید کرد ! همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم ، عشق نیز ...
یک عاشقانه آرام

یک عاشقانه آرام

احتیاط باید کرد ! همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم ، عشق نیز ...

عاشق از این دست کجاست؟

دیوانه تر از من...
چه کسی هست ،کجاست؟

یک عاشق این گونه
 از این دست کجاست؟

تا اخم کنی،دست به خنجر بزند
پلکی بزنی به سیم آخر بزند

تا بغض کنی، درهم و بیچاره شود
تا آه کشی ،بند دلش پاره شود

علیرضا آذر






صحنه


لبخند مرا بس بود آغوش لهم میکرد

آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم میکرد


آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود

در سیر مرا کشتن این پرده ی اول بود


هرکس غم خود را داشت هرکس سر کارش ماند

من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند


یا کُنج قفس یا مرگ این بخت کبوتر هاست

دنیا پُل باریکی بین بد و بدترهاست


ای بر پدرت دنیا آن باغ جوانم کو

دریاچه ی آرامم کوه هیجانم کو


بر آینه ی خانه جای کف دستم نیست

آن پنجره ای را که با توپ شکستم نیست


پشتم به پدر گرم و دنیا خود ِ مادر بود

تنها خطر ممکن اطراف سماور بود


از معرکه ها دور و در مهلکه ها ایمن

یک ذهن هزار آیا از چیستی آبستن


یک هستی سردستی در بود و عدم بودم

گور پدر دنیا مشغول خودم بودم


هر طور دلم میخواست آینده جلو میرفت

هر شعبده ای دستش رو میشد و لو میرفت


صد مرتبه میکشتند یکبار نمیمردم

حالم که بهم میریخت جز حرص نمیخوردم


آینده ی خیلی دور ماضی بعیدی بود

پشت در آرامش طوفان شدیدی بود


آن خاطره های خشک در متن عطش مانده

آن نیمه ی پُر رنگم در کودکی اش مانده


اما منه امروزی کابوس پُر از خواب است

تکلیف شب و روزم با دکتر اعصاب است


نفرین کدام احساس خون کرد جهانم را

با جهد چه جادویی بستند دهانم را


من مرد شدم وقتی زن از بدنش سر رفت

وقتی دو بغل مهتاب از پیرهنش سر رفت


اندازه ی اندوهم اندازه ی دفتر نیست

شرح دو جهان خواهش در شعر میسر نیست


یک چشم پُر از اشک و چشم دگرم خون است

وضعیت امروزم آینده ی مجنون است


سر باز نکن ای اشک از جاذبه دوری کن

ای بغض پُر از عصیان این بار صبوری کن


من اشک نخواهم ریخت این بغض خدادادی ست

عادت به خودم دارم افسردگی ام عادی ست


پس عشق به حرف آمد ساعت دهنش را بست

تقویم به دست خویش بند کفنش را بست


او مُرده ی کشتن بود ابزار فراهم کرد

هوای هزاران سیب قصد منه آدم کرد


لبخند مرا بس بود آغوش لهم میکرد

آن بوسه ما میکشت لب منهدمم میکرد


آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود

در سیر مرا کشتن این پرده ی اول بود


تنها سر من بین این ولوله پایین است

با من همه غمگینن تا طالع من این است


در پیچ و خم گله یکبار تو را دیدم

بین دو خیابان گُرگ هی چشم چرانیدم


محض دو قدم با تو از مدرسه در رفتم

چشمت به عروسک بود تا جیب پدر رفتم


این خاصیت عشق است باید بلدت باشم

سخت است ولی باید در جذر و مدت باشم


هرچند که بی لنگر هرچند که بی فانوس

حکم آنچه تو فرمایی ای خانوم اقیانوس


کشتی و گذر کردی دستان دعا پشتت

بر گود گلویم ماند جا پای هر انگشتت


از قافله جا ماندم تا همقدمت باشم

تا در طبق تقسیم راضی به کمت باشم


آفت که به جانم زد کِشتم همه گندم شد

سهم کم من از سیب نان شب مردم شد


ای بر پدرت دنیا آهسته چه ها کردی

بین منو دیروزم مغلوبه به پا کردی


حالا پدرم غمگین مادر که خودآزار است

تنهایی بی رحمم زیر سر خودکار است


هر شعر که چاقیم از وزن خودم کم شد

از خانه به ویرانه از خانه به ویرانه از خانه به ویرانه ، تکرار سلوکم شد


زیر قدمت بانو دل ریخته ام برگرد

از طاق هزاران ماه آویخته ام برگرد


هرچیز به جز اسمت از حافظه ام تُف شد

تا حال مرا دیدند سیگار تعارف شد


گیجی نخ اول خون سرفه ی آخر شد

خودکار غزل رو کرد لب زهر مکرر شد


گیجی نخ دوم بستر به زبان آمد

هر بالش هرجایی یک دسته کبوتر شد


گیجی نخ سوم دلشور برش میداشت

کوتاهی هر سیگار با عمر برابر شد


گیجی نخ بعدی در آینه چین افتاد

رویی که کنارم بود هذیان مصور شد


در ثانیه ای مجبور نبض از تک و تا افتاد

اینگونه مقدر بود اینگونه مقرر شد


ما حاصل من با توست قانون ضمیر این است

دنیای شکستن هاست ما جمع مکثر شد


سیگار پس از سیگار کبریت پس از کبریت

روح از ریه ام دل کند در متن شناور شد


فرقی که نخواهد کرد در مُردن من

تنها با آن گره ابرو مردن علنی تر شد


یک گام دگر مانده در معرض تابوتم

کبریت بکش بانو من بشکه ی باروتم


هر کس غم خود را داشت هرکس سر کارش ماند

من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند


چیزی که شکستم داد خمیازه ی مردم بود

ای اطلس خواب آلود این پرده ی دوم بود


هرچند تو تا بودی خون ریختنی تر بود

از خواهر مغمومم سیگار تنی تر بود


هرچند تو تا بودی هر روز جهنم بود

این جنگ ملال آور بر عشق مقدم بود


هرچند تو تا بودی ساعت خفقان بود و

حیرت به زبان بود و دستم به دهان بود و


چشمم به جهان بود و بختک به شبم آمد

روزم سرطان بود و جانم به لبم آمد


هرچند تو تا بودی دل در قدحش غم داشت

خوب است که برگشتی این شعر جنون کم داشت


ای پیکر آتش زن بر پیکره ی مردان

ای سقف مخدرها جادوی روان گردان


ای منظره ی دوزخ در آینه ای مخدوش

آغاز تباهی ها در عاقبت آغوش


ای گاف گناهی ها ای عشق بانوی بنی عصیان

ای گندم قبل از کشت ای کودکی شیطان


ای دردسر کش دار ای حادثه ی ممتد

ای فاجعه ی حتمی قطعیت صد در صد


ای پیچ و خم مایوس دالان دو سر بسته

بیچارگی سیگار در مسلخ هر بسته


ای آیه ی تنهایی ای سوره ی مایوسم

هرقدر خدا باشی من دست نمیبوسم


ای عشق پدر نامرد سر سلسله ی اوباش

این دم دمه ی آخر را این بار به حرفم باش


دندان به جگر بگذار یک گام دگر باقی ست

این ظرف هلاهل را یک جام دگر باقی ست


دندان به جگر بگذار ته مانده ی من مانده

از مثنوی بودن یک بیت دهن مانده


دنیا کمکم کرده است از جمع کمم کرده است

بی حاصل و بی مقدار یک صفر پس از اعشار


یک هیچ عذاب آور آینده ی خواب آور

لیوان پُر از خالی دلخوش به خوش اقبالی


راضی به اگر شاید هرچیز که پیش آید

سرگرم سرابی دور در جبر جهان مجبور


لبخندی اگر پیداست از عقده گشایی هاست

ما هر دو پُر از دردیم صدبار غلط کردیم


ما هر دو خطا کاریم سرگیجه ی تکراریم

من مست و تو دیوانه مارا که برد خانه


دلداده و دلگیرم حیف است نمیمیرم

ای مادر دلتنگم دل باز ترین تابوت


دروازه ی ازناسوت تا شعشعه ی لاهوت

بعد از تو کسی آمد اشکی به میان انداخت


آن خانوم اقیانوس کابوس به جان انداخت

ای پیچ و خم کارون تا بند کمربندت

آبستن از طغیان الوند و دماوندت


جانم به دو دست توست آماده ی اعجازم

باید منو شعرم را در آب بیاندازم


دردی که به دوشم ماند ازکوه سبک تر نیست

این پرده ی آخر بود اما غم آخر نیست


دستان دلم بالاست تسلیم دو خط شعرم
هرآنچه که بودم هیچ این بار فقط شعرم


دانلود




آرزوی محال یعنی این ...


تا هیاهویِ ریل می‌آمد
می‌دویدم تو را نگه دارم


حال و روزم مگر چقدر ابریست

که پس از هر قطار میبارم


در تمام قطارها مردم
زندگی در خیال یعنی این


آخرین کوپه هم تو را کم داشت

آرزوی محال یعنی این ...



علیرضا آذر / سفید و سیاه


اتاق



نقش یک مردِ مرده در فالت

 توی فنجان ِ مانده بر میزم

 

خط بکش دور مرد دیگر را

قهوه ات را دوباره میریزم


زندگی از دروغ تا سوگند

خسته از زیرو روی رودررو

 

زیر صورت هزارها صورت

خسته از چهره های تو درتو

 

چشم بستی به تخت طاووسم

در اتاقی که شاه من بودم


 مرد تاوان اشتباه ات باش

آخرین اشتباه من بودم


                                                          *  *  *


چشم وا کردم از تو بنویسم

لای در باز و باد می آمد


از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می آمد


مفت هم  بوسه ام نمی ارزد

وای از این عشق های دوزاری


هی فرار از تو سوی خود رفتن

 آخ از این مردهای اجباری


 مثل ماهی معلق از قلاب

زیر پای الاغها مردن


بر چلیپای تختها مصلوب

با خودت در اتاق ها مردن


زندگی از دروغ تا سوگند

خسته از زیر و روی رودررو


 زیر صورت هزارها صورت

خسته از چهره های تو درتو


بی گناه از شکنجه ها زخمی

پشت هم اتهام ها خوردن


هق هق از درد و الکن از گفتن

انتهای کلام را خوردن


غرق در موجهای پیش آمد

گوشه ی گوشهای دور از من

 

پشت سکان خدا نشست اما

باز هم ناخدا پرستیدن!!


دل به دریای هرچه بادا باد

قایقم را به بادها دادم


ناگزیر از گریز از ماندن

توی شیب مسیر افتادن


 بادبان پاره… عرشه بی سکان

قایقم رفت و قبل ساحل مرد


 پیکرش داشت قبل جان کندن

روی گِل ها تلو تلو میخورد


دستم از هرچه هست کوتاه است

از جهان قایقی به گِل دارم


بشنو ای شاه گوش ماهی ها

دل اگر نیست.. درد و دل دارم


چشم وا کردم از تو بنویسم 

لای در باز و باد می آمد


از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می آمد


با زبان با نگاه با رفتن

زخم جز زخم های کاری نیست


پای اگر بود پای رفتن بود

دست اگر هست دست یاری نیست


از کمرگاه چله ها رفتند

از پی تیرها نباید گشت


چشم بردار علیرضا بس کن!

از کمان رفته بر نخواهد گشت


آسمان، هیچ سربلندی بود

از صعودی که نیست افتادم


لااقل با تو بال وا کردم

زندگی را اگر هدر دادم


استخوان وفا به دندانم

زوزه از سوز مثل سگ مردن


 زندگی چوب لای چرخم کرد

پشت پا پشت استخوان خوردن


لاشه ی باد کرده ای بودم

آمد از روبرو ولی نشناختم


صورتی را که دوستش میداشت

چهره چرخاند و .. تف زمین انداختم

 

این منم مرد تا همین دیروز

مرد پابند آرزوهایت


مرد یک عمر کودکی کردن

لابه لای بلندِ موهایت


خاطرت هست روزگارم را

جایگاه مقدسی بودم


وزن یک عشق روی دوشم بود

من برای خودم کسی بودم


 من برای خودم کسی هستم

دور و بر خورده عشق هم کم نیست…


آن که دل از تو برد هر کس است

بند انگشت کوچکم هم نیست

 

می شد از ورد های کولی ها

با دعا و قسم طلسمت کرد


 می شد آن سیب سرخ جادو را

از تو پنهان و با تو قسمت کرد


می شد ازخود بگیرمت،  اما

زور بازو به دست هایم نیست


 می شد از رفتنت گذشت اما

اما جان در اندازهای پایم نیست


زندگی سرد بود اما خوب

خانه و سقف و سایه ای هم بود


گه گداری نوشته ای چیزی

از قلم دست مایه ای هم بود


زندگی سرد بود، اما

عشق می توانست کارگر باشد


میتوان قطب را جهنم کرد

پای دل درمیان اگر باشد


خواب دیدم که شعر و شاعر را

هردو را در عذاب میخواهی


از تعابیر خواب ها پیداست

خانه ام را خراب میخواهی


خانه ام را خراب میخواهی!!!؟

دست در دست دیگری برگرد


دست در دست دیگری برگرد

خانه ام را خراب خواهی کرد

 

دیگر ای داغ دل چه میخواهی

از چنین مرد زیر آواری


رد شو ازاین درخت افتاده

میتوانی که دست برداری


 لحن آن بوسه های ناکرده است

بیت ها رو جدا جدا کرده است


گفته بودی همیشه خواهی ماند

سنگ بارید شیشه خواهی ماند


گفته بودی ترَِک نخواهی خورد

دین و دل از کسی نخواهی برد


گفته بودی عروس فردایی

با جهانم کنار می آیی


گفته بودی دچار باید بود

مرد این روزگار باید بود

 

گفته بودی بهار در راه است

ماه باران سوار در راه است

 

گفته بودی ولی نشد انگار

دست از این کودکانه ها بردار


 گفته بودم نفاق می افتد

اتفاق، اتفاق می افتد

 

گفته بودم شکست خواهم خورد

از تو هم ضربه شست خواهم خورد


گفته بودم در اوج ویرانی

از من و خانه رو بگردانی


 هرچه بودو نبود خواهد مرد

مرد این قصه زود خواهد مرد


ماجرا زخم و داستانها درد…!!

نازنین پیچ قصه را برگرد


نازنین قصه ها خطر دارند

نقشها نقشه زیر سر دارند


نازنین راه و چاه را گفتم

آخر اشتباه  را گفتم


گفتم اما.. عقب عقب رفتی…!!

شب شنیدی و نیمه شب رفتی

 

دیدی آخر نفاق هم افتاد

اتفاق از اتاق هم افتاد


از اتاقی که باز تنها ماند

پر کشیدی و لای در وا ماند


چشم وا کردم از تو بنویسم

لای در باز و باد می آمد


از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می آمد


با دعا های پشت در پشتم

باید این درد مختصر میشد


حرف ها را به کوه میگفتم

قلبش از موم نرم تر میشد


بین این ماه های هرجایی

ماه من در محاق می افتد


قصه  در خانه پیش می آید

اتفاق در اتاق می افتد


در اتاقی که پیش از اینها

در سرت فکر و ذکر رفتن داشت


 در اتاقی که روی کاشی هاش

پشت پاهات آرزو می کاشت


 لای دیوارها چروکیدم

در نمایی که تنگتر میشد


 هرچه این دوربین جلو میرفت

مرگ من هم  قشنگ تر  میشد


خارج از قسمتی که من باشم

در اتاقی که ضرب در مردُم


نان از این سفره دور خواهد شد

ده طرف داس و یک طرف گندم


نقش یک مردِ مرده در فالت

توی فنجان مانده در میزم


خط بکش دور مرد دیگر را

قهوه ات را دوباره میریزم


چشم بستی به تخت طاووسم

در اتاقی که شاه من بودم


مرد تاوان اشتباهت باش

آخرین اشتباه من بودم


دردسرهای ما تفاوت داشت

من سرم گرم پای بستن بود


نقشه ها می کشید چشمانت

چشم ها چشم دل شکستن بود


درنگاهت اتاق زندان است

این طرف سفره های اجباری


آن طرف در بساط خود خوردن

هر طرف حکم دیگر آزاری


غوطه ور در سیاه شب بودم

صبح  فردای آنچه را دیدم


 در خیالم نرفته بر میگشت

هم تو را هم مرا نبخشیدم

 

جای پاهای خیس ازحمام

تا اتاقی که رفتنت را رفت


یک قدم مانده بود تا برگرد

یه قدم مانده تا تنت را… رفت


چشم وا کردم از تو بنویسم

لای در باز و باد می آمد


از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می آمد


رفته ای کوله پوشتی ات  هم نیست

رفتی اما اتاق پا برجاست


گیرم از یاد هردومان هم رفت

خاطرات چراغ پابرجاست


 شاهدان .. حرفهای پنهانند

آن چراغی که تا سحر میسوخت


گوش خود را به حرف ما می داد

چشم خود را به چشم ما می دوخت


لای در باز و سوز می آمد 

قلبم آتش فشانی از غم بود


عقده ها حس و حال طغیان داشت

کنج پاگرد یک تبر هم بود


 زیر پلکم تگرگ باران بود

در اتاقم هوا که ابری شد


رو به آینه حرص ها خوردم

کینه ام سینه ستبری شد


رو به برفی سپید میرفتم

رد پاهایت رو به خون میرفت


مثل گرگی که بوی آهو را

عطر موهات تا جنون میرفت


 با نگاهی دقیق میگشتم

هی به دنبال جای پا بودم


ذهن هر آنچه بود را خواندم

لای جرز نشانه ها بودم


 تا نگاهی به پشت سر کردم

پشت هر جای پا درختی بود

 

این درختان، هویتم بودند

من .. تبر.. انتخاب سختی بود


 ترسم از مرگ بیشتر می شد

تا تبر روی دوش چرخاندم


 هر درخت که ضربه ای می خورد

زیر آوار درد میماندم


توی هر برگ هم تو هم من بود

ساقه ها ساق پای ما بودن


آن تبر حکم قتل مارا داشت

این درختان به جای ما بودند


علیرضا آذر


دانلود دکلمه با صدای علیرضا آذر